خرید بک لینک

خسته ام...از حال و روزم توی این سال ها...از تجربه کردنِ چیزایی که حتی تصورشم نمیکردم تجربه شون کنم...خسته ام از حصار اطرافم...از سانسور کردن خودم و احساسم خسته ام...از خودم نبودن خسته ام...از روزایی که شبیه کابوس هام بودن و حالا به واقعی ترین شکل ممکن لمسشون میکنم...زندگیشون میکنم...!من از گیر افتادن توی باتلاق تردید و افسوس خسته ام...از تلاش برای فراموش کردن آرزوهام خسته ام...من از اینکه دیگه از آرزوهام بدم میاد خسته ام... دلم یه چهاردیواری امن میخواد...دلم تنهایی میخواد...دلم حال اون طبقه آخر ساختمون نیمه تاریکی که به زهرا گفتمو میخواد...من دلم میخواد برم...دلم میخواد برم جایی که هیچ بنی بشری نشناستم...برم جایی که خودمم دیگه خودمو نشناسم حتی...من دلم میخواد چشمامو باز کنم و ببینم همه این روزا کابوس بوده...دلم میخواد چشمامو باز کنم و ببینم توی یه بعد از ظهرِ بارونی آذر ماهِ نود و سه،هدفون به گوش گوشه اتاق خوابم برده...

برچسب: نویسنده: مانی فدایی تاريخ: پنجشنبه 23 آبان 1398 ساعت: 5:51

صفحه بندی