زعفران دم میکنم و پیاز های نگینی شیشه ای توی تابه را هم میزنم.به این فکر میکنم که آخرین باری که آشپزی کردم را بخاطر ندارم.این کار احتمالا یکی از معدود کارهایی است که در این دنیا حال مرا خوب میکند.برنج های پاک شده را میشویم و بعد عمیقأ حس میکنم دست هایم بوی شالیزار میدهند...حالا اما...از یک خواب بعد از ظهر طولانی بیدار شده ام.عضلاتم اسپاسم شده و دردناک اند و مدتی طول میکشد تا موقعیتم را تشخیص دهم.آنلاین میشوم و تلگرامم را چک میکنم.همان خبر های دلهره آور این چند روز... دلم حالابه طرز بی سابقه ای قدم زدن در خیابانهای اسفند را میخواهد...دلم خریدن وسایل هفت سین و بنفشه های خوشرنگ آفریقایی را میخواهد ولی...احتمالا یک لیوان چای هل دار و یکی دو تِرک موزیک خوب کمی چاره باشد!...
برچسب:
نویسنده: مانی فدایی