گاهی فکر میکنم با وجود همه اتفاقا زندگی جریان داره
اما وقتی یه کمی دورتر از خودم می ایستم و به زندگیم نگاه میکنم
به این نتیجه میرسم که تبدیل به کالبدی شدم بدون روح!حتی شاید یک مومیایی!
این که دیگه چیزی خوشحالم نمیکنه اصلا خوب نیست ولی آخه راه حل چیه؟
واقعا با یه مغز خسته ی از جنگ برگشته و یه قلبی که هنوز تشنه است چیکار میشه کرد؟
اوووه!روز های بارانی!دوستت دارم:)![]()
برچسب:
نویسنده: مانی فدایی